بقا
ده دقيقه سكوت به احترام دوستان و نزديكانم
غژ و غژ گهواره هاي كهنه و جرينگ جرينگ زنگوله ها
دوست خوب من
وقتي مادري بميرد قسمتي از فرزندانش را با خود زير گل خواهد برد
ما بايد مادرانمان را دوست بداريم
وقتي اخم ميكنند وبي دليل وسايل خانه را به هم ميريزند
ما بايد بدويم دستشان را بگيريم
تا مبادا كه خداي ناكرده تب كرده باشند
ما بايد پدرانمان را دوسا بداريم
برايشان دمپايي مرغوب بخريم
و وقتي ديديم به نقطه اي خيره مانده اند برايشان يك استكان چاي بريزيم
پدران،پدران،پدرانمان را
ما بايد دوست بداريم.
«حسين پناهي»
شناسنامه
من حسینم
پناهی ام
من حسینم , پناهی ام
خودمو می بینم
خودمو می شنفم
تا هستم جهان ارثیه بابامه.
سلاماش و همه عشقاش و همه درداش , تنهائیاش
وقتی هم نبودم مال شما.
اگه دوست داری با من ببین , یا بذار باهات ببینم
با من بگو یا بذار باهات بگم
سلامامونو , عشقامونو , دردامونو , تنهائیامونو
ها؟!
کودکی ها
به خانه می رفت
با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی؟
مادرش پرسید
دعوا کردی باز؟
پدرش گفت
و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
که در دل پنهان کرده بود
تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش را
و خندیده بود.
غریب
مادربزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم
دل خوش
جا مانده است
چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه
و نه دندان های سفید
شبی بارانی
و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم
مبهوت
ریه ها در زحمت...
ناشناسی
دیروز عمودی راه می رفت
ماتُ مبهوتِ معمای حیات!
ناشناس در امروز،
افقی خوابیده است
باز مبهوتُِ معمای حیاتی دیگر
ریه ها آسوده!
آوار رنگ
هیچ وقت
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها
ناپدید ماند
چشمانِ من
شب در چشمانِ من است،
به سیاهیِ چشم هایم نگاه کن!
روز در چشمانِ من است،
به سفیدی چشمانِ من نگاه کن!
شب و روز در چشمان من است،
به چشم هایم نگاه کن!
پلک اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت!
عبور
گَز می کنم
خیابان های چشم بسته از بَر را!
میان مردمی که حدوداً می خرند و
حدوداً می فروشند!
در بازار بورسِ چشم ها و پیشانی ها...
و بخار پیشانی اَم
حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد...
مدار
سنگِ معلق همراه!
در این سقوطِ بی انتها
مَدارم خواهی شد آیا
تا عمری به دور تو بچرخم؟
جاذبه از تو،
دافعه از من!
اعتراف
من زندگی را دوست دارم،
ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم،
ولی از کشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم،
ولی از پاسبان ها می ترسم!
عشق را دوست دارم،
ولی از زن ها می ترسم!
کودکان را دوست دارم،
ولی از آیینه می ترسم!
سلام را دوست دارم،
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم، پس هستم!
این چنین می گذرد روز و روزگار من!
من روز را دوست دارم،
ولی از روزگار می ترسم!
مرداد
ما بدهکاریم
به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند
معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتیم
چونکه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است
می آیدها
شب و روزت همه بیدار
که آید شاید،
کور شد دیده بر این
کوره رهِ شایدها!
شاید-ای دل!-
که مسیحا نفست
آمد و رفت!
باختی هستیِ خود
بر سر می آیدها.
فیلانه
وقتی ما آمدیم
اتفاق اتفاق افتاده بود!
حال
هرکس
به سلیقه ی خود چیزی می گوید
و در تاریکی گم می شود!
منظومه ها
پس این ها همه اسمش زندگی است
دلتنگی ها دل خموشی ها ثانیه ها دقیقه ها
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد
ما زنده ایم چون بیداریم
ما زنده ایم چون می خوابیم
و رستگار و سعادتمندیم
زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی
برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم
خوشبختیم زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند
و شقایق ها پیام آوران آیه های سرخ عطر
و آتش
برگچه های پیاز ترانه های طراوتند
و فکر من
واقعا فکر کن که چه هولناک می شد اگر از میان آواها
بانگ خروس رابر می داشتند
و همین طور ریگ ها
و ماه
و منظومه ها
ما نیز باید دوست بداریم ... آری باید
زیرا دوست داشتن خال با روح ماست
مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من میچرخید،
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم
ای دو صد نور به قبرش بارد؛
مگس خوبی بود...
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،
مگسی را کشتم..
به خانه مي رفت
به خانه مي رفت
با كيف
و با كلاهي كه بر هوا بود
چيزي دزديدي ؟
- مادرش پرسيد -
دعوا كردي باز؟
- پدرش گفت -
و برادرش كيفش را زير و رو مي كرد
به دنبال آن چيز
كه در دل پنهان كرده بود
تنها مادربزرگش ديد
گل سرخي را در دست فشرده كتاب هندسه اش
و خنديده بود
براي اعتراف به کليسا مي روم
روي در روي علفهاي روئيده
بر ديوارکهنه مي ايستم
و همه گناهان خودم را يکجا اعتراف مي کنم
بخشيده خواهم شد به يقين
علفها بي واسطه با خدا سخن مي گويند
«حسین پناهی»
می دانی؟
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است!
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی:
بگذار منتـظـر بمانند !
نظرات شما عزیزان:
احسان 
ساعت11:59---4 مرداد 1394
بسیار زیباست...